آیا بخیل بودن یک ننگ است؟آدم بخیل دوست نداره کسی دیگه مثل خودش
باشه.بر عکسش آدم بخشنده دوست داره همه مثل خودش باشند.
عقل آن باشد كه بنمايد رهي، راه آن باشد كه پيش آرد شهي.
شاه آن باشد كه در خود شه بود، نه به مخزنها و لشكر ها شود.
نميخواهم اين رو تفهيم كنم كه تو عالم ممكنه يه كسي از همه ي مقامات بگذره
براي اينكه كار، بد نكنه. امام اونه که. حاظر شد از همه چيز بگذره، ولي كار بد
نكنه. اگر به اون شيوه حركت نميكرد، كه برود و مردم رو بخره و به هيچ
وجه در صدد خريدن مردم اصلا ً نبود. تنها نه اين كه حاضر نبود هچ يك از
اطرافيانش هم به خاطر بزرگ شدن او دروغ بگن. . حاضر نشد هيچ يك از
اطرافيانش به خاطر حفظ موقعيت او كمترين ظلمي به كسي بكنند.
هر چی خوبی در آدم است .ریشه اش . توی محبت است و محبت .آن کمال آدم است.
در تمام انصاف و پاكدامني اين انسان كامل حركت ميكنه. در خاطرش آزار كسي
خطور نميكنه. در خاطر اطرافيانش هم اجازه نميده اين آزار خطور كنه. شما
نميدونيد كه اين اطرافيان براي بزرگ نگه داشتن اون طرف چه كارها كه نميكنند؟
و نبايد بكنند و ميكنند. برخلاف ساختار فكري محيط خودشون، اين خيلي سخته،
من زبونم نميگرده يه چيزي رو نقل كنم كه چه كساني كه سجاده هاشون چهل
پنجاه متر بود، چطور تخت و حكومتي داشتند. اينها پول ميگرفتند و با حضرت يزيد
بيعت ميكردند. و حضرت سيد الّشهدا را يك آدم بي عقلي ميديدند. در هر صورت
والي مدينه به حضرت اطلاع داد كه دستور داده شده از شما براي يزيد بيعت
گرفته بشه. شبانه آن حضرت حركت كرد از مدينه به مكه و از مكه وقتي فهميد
ميخوان ترورش كنند راه افتاد به طرف عراق. حالا شما فكر كنيد كه كسي كه در
فكر يك حمله ي نظاميه، تنها حركت ميكنه؟ تاريخهارو بخونيد. هيچ كس شده با زن
و بچه و خواهر و برادرزاده هاي كوچك و بزرگش راورداره اين همه راه رو طي
كنه؟ هيچ اصلاً سابقه نداره يه همچين كارهايي .در مسائل نظامي ، هميشه آدم
تنها حركت ميكنه . ولي مگه امام حسين با كسي قصد جنگ داشت؟ فقط خودش رو
ميخواست پاك نگه داره. به اين دليل حركت كرد به طرف مكه. در اون جا متوجه
شد ميخواهند بريزند و قطعه قطعه اش كنند، براي همين از مكه هم خارج شد و به
طرف عراق رفت. گفت كه در عراق لا اقل پدرم پنج سال حكومت كرده، برم اون
جا، شايد بتونم در اون جا در امان باشم. به هر حال فكر كرد ، بره عراق با زن و
بچه اش. به دستگاه حكومت خبر دادند كه مرغ از قفس پريد، داره ميره عراق.
فوراً عبيد الّله بن زياد رو بهش گفتند علاوه بر حكومت بصره، حكومت كوفه رو
هم بهت ميديم و بخشي از ايران رو هم در اختيار او گذاشتند. اين هم يك تاريخ چه
ي خيلي ننگين و شرم آوري داره. ولي اين درسته كه معاويه ،ابن زياد رو به پدر
خودش ملحق كرد. يعني ادعا كرد كه من وابن زياد برادر هستيم. بنا بر اين عبيد
الّله ابن زياد ميشد پسر عموي يزيد ابن معاويه.امكانات مالي فراوان در اختيار اين پسرعمو قرار
داد كه همه جوره و به هر قيمتي بتونه اشخاص رو بخره. براي همين مقدسين كوفه و محدثين و
مفسرين كوفه را اول خريد، كه يكي از اونها شريح قاضي بود كه ايشان فتوى داد به قتل حسين
بن علي. (ولي من زياد مطمئن نيستم،) اينهارو تمام خريد و يكي از سرداران نظامي
عراق را به نام حر، كه اسمش حر ابن يزيد رياحي بود را مامور كرد كه با هزار
نفر بروند به طرف حضرت. حضرت هم در حقيقت داشت مي آمد به طرف عراق
كه يه پناهي پيدا كنه و از شر حكومت خلاص بشه. حر اومد و مقابل حضرت
ايستاد و گفت كجا ميخواهيد برويد؟ گفته بود كه ميخوام بروم عراق. ولي اگه
نميذاريد من برميگردم. گفتگوي حضرت با حر به اين جا منجر شد كه حر اجازه
بده در كنار اين شاخه از رودخانه ي فرات، كه القمه گفته ميشد منتظر باشند تا
ببينند عبيد الّله زياد چي دستور ميده. در روز دوم محرم وارد اين سرزمين شد (
نگاه كنيد نميدونم تو مجلس ما درويشه هست يا نيست، ) بايد اين رو بدونيد كه
حضرت سيد الّشهدا تمام معناست. كه داره حركت ميكنه. هيچ كجا روزنه اي از
معنويت غير از وجود مقدس سيد الّشهدا در اون تاريخ نيست.
آدم کریم بدون علت می بخشد.
ادامه در کامنت بعدی یا آینده